تبلیغات
 سلام مهاجر - حاکمیت و پدری

حاکمیت و پدری

مسئولیت و حق ولایت

ضمن تبریک و تهنیت مولود امروز به شما دوستداران واقعی این مولود مبارک؛ در ادامه متوجه می­شوید که امروز گرفتار چه ناپدران غاصب هستیم که جایگاه این پدر را در طول تاریخ غصب کرده اند و بر ما به ناحق ...

تولد مولود کعبه، پدر امت اسلام مبارک باد

 

 

 

 

 


امروز واقعاً روز تولد پدر است؛ پدر که حق او از پدر نسبی هم بالاتر و بیشتر است.

بد نیست این نکته را هم بدانید که: هر مرد بالغ و رشیدی دارای سه پدر است؛ پدر که از او متولید می­شو(اَبُ یولدک)؛ پدر که انسان را مزدوج می­گرداند یعنی پدرزن (اَبُ یزوجک) و پدر که انسان را تربیت علمی اخلاقی می­نماید (اَبُ یعلمک).

آری! پدر سومی(معلم)، در رشد و سعادت انسان بیشتر مأثر می­باشد، برای همین اطاعت این پدر از دو پدر دیگر واجب­تر محسوب می­شود. لذاست حق والای پدر امروز ما اهمتش بیشتر آشکار می­شود.

این نه آن است که ایرانی­ها این روز را "روزپدر" نامیده باشد، بلکه می­شود گفت رسول خدا(ص) این روز را روز تولد پدر می­دانسته است، چنان که می­فرماید: «من و علی پدران این امت هستیم (أَنَا وَ عَلِیٌ‏ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ)». وقت که حضرت اثبات می­نماید که حق پدری دارد، آن هم از نوع سوم در حدی بسیار بالا؛ باتأکید می­فرماید: «حق ما بر این امت خیلی بزرگتر و بیشتر از حق پدر و مادر ولادتی آن هاست؛ زیرا اگر این امت از ما اطاعت نماید، آنها را از آتش جهنم نجات داده به جایگاه ثابت آرام و آسایش دو گیتی و همیشگی هدایت می­کنیم، از راهی عبودیت به حریت جاوید می­رسانیم.[1]»

آری! یکی از وظایف پداران سرپرستی و حفظ حقوق فرزندان است که به آن «حق ولایت» و «حق حاکمیت» می­گویدند که در ادامه توجه شما دوستداران این پدر بزرگ، به نمونه مهربانی و احقاق حق پدارنه آن حضرت جلب می­شود:

جوان پدر كشته[2]

على (علیه السلام) وارد مسجد شد نو جوانى را دید که می­گریست و مردم اطراف او را گرفته على (علیه السلام)  از علت گریه آن پرسید.

- پاسخ داد که شریح قاضى آن گونه كه باید و شاید در باره من حكومت نكرد.

- پرسید پیش‏آمد تو چگونه بوده؟

- عرضكرد پدرم همراه این عده‏اى كه حاضرند به مسافرت رفت پس از چندى این جماعت برگشتند لیكن پدر من كه همراه­ شان رفته بود مراجعت ننمود. احوال پدرم را از ایشان جویا شدم گفتند: مرد. پرسیدم اموال او را چه كردید؟ گفتند: اموال از او باقى نماند.

این كشمكش به محضر شریح عرضه شد؛ شریح آنان را سوگند داد و علیه من قضاوت كرد و دستور داد متعرض آنها نشوم.

على (علیه السلام) به قنبر فرمود: آنهائى را كه این جوان معرفى میكند گردآور و سران سپاه را حاضر ساز.

آنگاه جلوس فرمود و آن عده را به اتفاق جوان پدر مرده به حضور طلبید، پیش‏آمد را از آن جوان سؤال كرد او به نحوى كه بیان كرده دوباره تكرار نمود و می­گریست و می­گفت: یا امیر المؤمنین من این عده را متهم به قتل پدرم میدانم زیرا ایشان با حیله پدرم را به مسافرت بردند و چشم طمع به مال او داشتند.

حضرت امیر از آن عده قضیه مزبور را بازخواست كرد آنها به طورى كه به شریح گفته بودند به اطلاع رسانیدند: پدر این مرد مرد و امو‏الى از باقى نمانده بود.

على (علیه السلام) به صورت آنان نظرى كرده فرمود: چه گمان می­كنید؟! به خیالتان من از رفتارى كه با پدر این جوان نموده‏اید بى‏خبرم؟! اگر چنانست كه شما فکر كرده‏اید بایستى بسیار بى‏بضاعت باشم. آنگاه دستور داد آنان را از یك دیگر جدا سازند. طبق دستور حضرت، هر یك از آنها را در كنار یكى از ستونهاى مسجد برقرار داشتند.

على (علیه السلام) به عبید اللَّه ابو رافع كه آن روز كاتب آن جناب بود فرمود: اینجا بینشین. سپس یكى از آنها را فرا خوانده فرمود: آهسته بی­گو ، كدام روز به همراه پدر این جوان از خانه بیرون رفته و عزم سفر كردید؟

- گفت در فلان روز. حضرت به عبید اللَّه فرمود: بنویس.

- سپس پرسید: كدام ماه بود؟

- گفت فلان ماه. آن را هم نوشت

  سؤال كرد: كدام سال بود؟

- گفت فلان سال. همه این­ها را عبید اللَّه می­نوشت.

- پرسید به چه بیمارى درگذشت؟

- گفت به فلان بیمارى؛

-پرسید در كدام منزل مرگ او اتفاق افتاد؟

- گفت در فلان منزل

- پرسید چه كسى او را غسل داده و كفن كرد؟

- گفت فلانى؛

- پرسید كفن او را از چه قرار دادید؟

- گفت با فلان پارچه؛

- پرسید چه كسى بر او نماز گزارد؟

- گفت فلانى؛

- پرسید چه كسى او را وارد قبر ساخت؟

- گفت فلان كس. عبید اللَّه تمام اعترافات وی را می­نوشت چون‏ آن مرد به دفن پدر او اقرار كرد، حضرت تكبیرى بلند فرمود كه همه مسجدیان شنیدند. آنگاه دستور داد آن مرد حركت كرده دیگرى را براى استنطاق آوردند. تمام آنچه را از اولى پرسیده بود از این شخص هم سؤال كرد. او تمام جواب­ها را مخالف با اولى نقل كرد و عبید اللَّه همه را می­نوشت. چون سؤالات به انجام آمد، حضرت تكبیرى گفت كه همه اهل مسجد شنیدند. آنگاه دستور داد هر دو را از مسجد خارج كرده بطرف زندان ببرند و دم درب زندان نگهدارند. آنگاه مرد سومى را خواسته همان سؤالات را فرمود و جواب بر خلاف شنید تكبیرى گفته او را هم دستور داد به رفقایش ملحق كنند.

چهارمى كه آمد زبانش به لكنت افتاده. حضرت او را موعظه و ضمنا تخویف نمود. او به ناچار اقرار كرد كه او و همراهانش پدر جوان را كشته و اموالش را چپاول كرده و در فلان محل نزدیك كوفه دفن نمودند.

حضرت تكبیر فرمود و دستور داد او را بزندان ببرند.

بعد یكى از آن سه نفر را خواسته فرمود: خیال می­كنى پدر این جوان به اجل خود از دنیا رفته، با آنكه او را كشته‏اید؛ پیش‏آمد پدر این جوان را به راستى بگو و الا تو را نابود خواهم كرد، زیرا حقیقت براى من هویدا شده است. او هم مانند رفیقش به قتل آن مرد اقرار كرد آنگاه ما بقى را هم خوانده و همه به كشتن او اقرار نمودند و به دست خود به دام بلا افتادند و متفقا بر قتل و چپاول اموال مقتول اعتراف کردند.

سپس فرمان داد آنهائى را كه به زندان فرستاده با این عده به محلى كه پولها را پنهان نموده بردند و مالیه مقتول را بیرون آورده به جوان پدر پدر از دست داد كه از دست رفیقان بى‏وفاى خود به چنین مصیبتى فراموش‏ نشدنى مبتلا گردیده بود تسلیم نمودند.

پس از این بجوان خطاب كرد: اكنون كه فهمیدى یاران بى‏وفا با پدر تو چه معامله كردند در باره آنان چه اراده دارى یعنى مى‏بخشى یا قصاص میكنى؟ عرض كرد من قضاوت آنها را بدست خداى متعال قرار دادم و در دنیا از گناه شان درگذشتم. على (علیه السلام)  نیز از قتل آنها درگذشت ولى شدیدا آنان را شكنجه نمود.

شریح كه از این داورى عجیب باخبر شد با آنكه خود به سهل‏انگارى تمام كرده بود. عرض كرد: یاعی! این گونه داورى را از كجا نمودید.

فرمود هنگامى داود نبى از كنار عده از بچه‏ها كه بازى می­كردند عبور كرد؛ آنها در هنگام بازى یكى از بچه‏ها را بنام "مات الدین" صدا زدند او هم به مین نام پاسخ داد.

داود كه اسم بى‏سابقه شنید! در صدد تحقیق برآمده فرمود اى بچه نام تو چیست؟ عرضكرد نام من  "مات الدین" است داود پرسید: چه كسى تو را بدین نام نامیده؟ گفت: مادرم؛ داود پرسید: مادرت كجاست؟ گفت در منزلش.

داود گفت: ما را به خانه مادرت هدایت كن. داود پرسید: اى زن نام این بچه تو چیست؟ گفت: مات الدین. داود پرسید چه كسى او را بدین نام نامیده؟ گفت پدرش!. داود پرسید: علت این نامگذارى چه بوده؟ گفت: هنگامى كه من به این بچه حامله بودم پدرش همراه عده از رفقایش به سفر رفت پس از چندى آنان برگشتند و او مراجعت نكرد. از آنها علت عدم مراجعتش را پرسیدم، گفتند: در راه درگذشت پرسیدم با این كیفیت آیا وصیتى كرد؟! گفتند: آرى، او مى‏گفت: ممكن است زن من حامله باشد، و هر گاه فرزند پسر یا دختر بزاید بگوئید نامش را  "مات الدین" بگذارد من هم بنا به وصیت او نام فرزندم را  "مات الدین" گذاردم و نخواستم مخالفت با وصیت شوهر كرده باشم.

داود پرسید آیا آن عده را مى‏شناسى؟ عرض كرد آرى. آنگاه داود و آن زن به اتفاق عده­ای درب خانه یك یك آنها رفته و آنان را از منازل شان بیرون آورد. چون به محكمه داود حضور یافتند، داود همین حكومت را نموده و قتل را ثابت كرد و مالیه مسروقه را به صاحبش تسلیم كرده فرمود: اى زن از امروز به بعد فرزندت را بنام "عاش الدین" (زنده کننده دین) صدا بزن‏.

آری عزیران! دولت و حاکمیت که عدالت به اجرای عدالت کمر همت نبندد و عدالت را اجرا نکند، دشمن دین و کشنده دین محسوب می شود؛ برای همین است که این پدر عادل و دلسوز می فرماید: « حکومت با کفر دوام قیام پیدا می کند ولی با ظلم بی عدالتی نخواهد پایید». کسی که نمی­تواند عدالت را برقرار کند، بهتر است که دست از حاکمیت و اشغال مقامات رهبری ... دست بردارد، وگر نه در مسیر لعن اولیاء الهی قرار خواهد گرفت ...


[1]. قَالَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ (علیه السلام) سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ‏ أَنَا وَ عَلِیٌ‏ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَحَقُّنَا عَلَیْهِمْ أَعْظَمُ مِنْ حَقِّ أَبَوَیْ وِلَادَتِهِمْ فَإِنَّهَا نُنْقِذُهُمْ إِنْ أَطَاعُونَا مِنَ النَّارِ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ وَ نَلْحَقُهُمْ مِنَ الْعُبُودِیَّةِ بِخِیَارِ الْأَحْرَار (بحارالانوار/23/259،ب15)

[2] . ارشاد-ترجمه ساعدى خراسانى، ص : 203




طبقه بندی: سیاسی، اجتماعی،

تاریخ : دوشنبه 15 خرداد 1391 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : reza hassani | نظرات

  • paper | پارس خودرو | مای بی اف