تبلیغات
 سلام مهاجر - بدترین خاطره مهاجرت

بدترین خاطره مهاجرت

سال نو 192 را به تمام دوستان، از صمیم دل تبریک گفته سال نیک و امنیت زایی را برای تمام مسلمانان صلح طلب و بشر دوست، از خداوند قادر متعال خواستارم. امیدوارم برای تمام مهاجرین بلاتکلیف جهان و بویژه  مهاجرین شرکت کرده و بازمانده از طرح ساماندهی افغانهای فاقد مدرک در ایران، امید و فرج زندگی قابل پیش بینی ای را عنایت نماید.

... نمیدان سرهنگ بود یا سرگرد! تا به آن برگه های حاج آقا نگاه کرد، یک چشم غره مشکوکانه ای پلیسی به حاج آقا انداخت! دو باره به برگه ها نگاه کرد، همین که مطمئین شد که این برگه های کپی مال همین حاج آقا است، با چهره بر افروخته ای وحشتناکی به ایشان نگاه کرد و با تن صدای تهدید امیزی پرسید: شما طلبه کجا هستی؟

- من تو دلم گفتم: معلومه از قیافش پیداست، طلبه افغانی است دگه!!

حاج آقا جواب داد: طلبه جامت المصطفی...


... امروز یک شنبه بیستم اسفند 1391 شمسی است. از بس که هول شده بودم، نفهمیدم که آخرین مهلت پاسپورتم چند روز مانده بود!.

آری! پلیس مهاجرت، دیر رسیده بودم، ساعت تقریباً ده قبل از ظهر بود؛ عجله داشتم که کارم به فردا نکشد، وگرنه رفت امد از اراک نفس گیر است. ... پاسپورتم نشان دادم، بدون هیچ گپ و سخنی دو فرم داد دستم که فرم بزرگترش جای اسم پدر نداشت! کمی که دقت کردم متوجه شدم که این فرم، از فرمای قبلی نیست! این طرف و آن طرف نگاه کردم که کدام کسی واردتر را پیداکنم که این فرم را زود پر کرده تحویل بدم که کارم به فردا نکشد. چشمم به یک آخوند جوان همشهری افتاد که روی صندلی های انتظار غمگین نشسته بود. فرمم را به ایشان نشان دادم و گفتم: حاج آقا وقت دارید پرکنید؟ یک اقای دگه هم آمد که به ایشان بده پرکند من پیش دستی کرده به آن همشهری ازبک با چشم غره ای حق طلبانه نگاه کردم که مرد حسابی مگه نبینی اول من فرمم داده ام؛ آن بنده خدا رفت. فرمم و خیلی زود پرکرد! دیدم آن همشهری ازبکم هنوز کسی را نیافته است که فرمش را پرکند! تو صف استادم و به نفر جلویم گفتم: رفیق من پشت سر شمایم، رفتم آن بنده خدا را گفتم: زود ببر فرمت را که آن حاج آقا پرکند... همین طور تو صف منتظر بودم که همان حاج آقا یکباره باعجله بلند شد و با صدای بلند از پشت درب سمت چپی اتاق شماره چهار یکی ان کارمندان را صدا زد، اسمش یادم رفته که رضایی صدا زد یا مظفری ... به هر صورت دو تا پاسپورتش را به او تحویل داد ...

با رفیق جلویم گفتم: رفیق دیدی! آن حاج آقا چه راحت از همه مان جلو زد! ... چند لحظه بعد همان آقای که پاسپورتای حاج آقا را گرفته بود، آمد برون حاج آقا هم رفت جلو و چند تا برگه را به ایشان داد گفت: من تو این طرح شرکت کرده ام.

... نمیدان سرهنگ بود یا سرگرد! تا به آن برگه ها که همه اش کپی بود نگاه کرد، بلافاصله یک چشم غره مشکوکانه به حاج آقا انداخت، دو باره به برگه ها نگاه کرد، همین که مطمئین شد که این برگه های کپی مال همین حاج آقا است، با چشم غره عبوسانه وحشتناکی به ایشان نگاه کرده پرسید: شما طلبه کجا هستی؟

- من تو دلم گفتم: معلومه از قیافش پیداست، طلبه افغانی است دگه!!

حاج آقا جواب داد: طلبه جامت المصطفی...

- بقیه حرفای حاج آقا را قطع کرد و با عصبانیت داد زد: شما غلط کردید که به این طرح شرکت کردید ... بلافاصله "فَرْ" برگه های حاج را پاره کرد، با تهدید پاسپورت که زنش با آن وارد ایران شده بود ازش خواستار شد.

حاج آقا این جیب و آن جبش با تقلا و عجله گشت و پیدا کرده داد دست سرگرد ...

- سرگرد تند، تند با عصانیت به پاسپورت نگاه کرده گفت: این آقا کیه که زنت باش آمده؟

حاح آقا: برادرش هست، هه هه هه ... هفت سال پیش وارد ایران شده است ...

- سرگرد: دستش را بلند کرد که با سلّی بزند تو صورت حاج آقا !!! ... که  شانس حاج آقا چند تا از زنای مانتویی رفت جلو، نمیدانم به سرگرد عصبانی کاری داشت یا بخاطر میانجی گری بین سرگرد و حاج آقا رفتند جلو!! یا هم برای تماشا؛ به هر صورت جناب سرگرد خجالت کشید و دستش را آورد پایین با عصبانیت – در حال که به پاسپورت زن حاج آقا اشاره می کرد - گفت: این آقا را (یعنی برادر زنت را) با پاسپوتش میاری، برو برون ....

به خدا قسم، در طور سی سال عمر کوتاهم در ایران، یک چنین برخورد بد و خشونت آمیزی را در هیچ دستگاه دولت ایران، حتی در اوردگاه سفید با دوتا طلبه ای غیر ملبس را که ما رد مرز کرده بود که دو هفته در اوردگاه باهم بودیم، مأمورین اوردگاه آن اقایان نکردند ... که حتی از کنار اجباری نسبت به آنها تخفیف قائل شدند که ما کمی زور مان آمد.

بلی دوستان! روزنامه نگاران و وبلاگرها ... فضولند! من هم دمب حاج آقا ویل نکردم! جای شما خالی تا قم حاج آقا را دنبال کردم و باش صحبت و درد دل کردم ... چیزهای شنیدم و آموختم که تو هیج دانشگاه و آزمایشگاهی گیر نمیامد... بماند برای بعد.

ولی! دلم براش سوخت، دگه فهمیدم که آخوندای ما ساکتند، وگرنه دردشان بسیار از ما بدتر است ...




طبقه بندی: سیاسی، اجتماعی،
برچسب ها: آخرین خاطره بد،

تاریخ : پنجشنبه 1 فروردین 1392 | 05:32 ب.ظ | نویسنده : reza hassani | نظرات

  • paper | پارس خودرو | مای بی اف